یک روز جمعه رفته بودیم خانه داییم . او هم بود .
اول متوجه او نبودم ، ولی ناگهان در میان صحبت او را دیدم . سرم را برگرداندم ؛ بعد از مدتی باز بهش نگاه کردم . اونم منو نگاه میکرد . از جاش تکون نخورده بود . همونطوری گوشه اتاق نشسته بود .
لبخندی زد ، من هم لبخند زدم . خندید ، من هم خندیدم .
از ترس اینکه مبادا کسی متوجه ما بشه صورتمو برگردوندم ولی طاقت نیاوردم ؛ بازم برگشتم و اونو نگاه کردم .
ایندفعه او چشمک زد ، من هم همون کارو کردم .
دستمو به طرفش دراز کردم و دور کمرش حلقه کردم .
به طرف صورتم آوردمش و با زبونم تنشو لمس کردم .
یهو با دندونام گازش گرفتم .
آخ که چه نون خامه ای خوشمزه ای بود !!!
نظر هم بدین لطفا
این مذاکرات هسته ای هم شده مذاکرات خسته ای
میرن میشینن مذاکره می کنن کل دنیا و ملت رو سوژه می کنن
بعد سر مر گنده میان بیرون سرشون رو میگیرن بالا میگن به این نتیجه رسیدیم که باید دوباره چن وقته دیگه با هم مذاکرات بیشتری انجام بدیم
اینا هم ما رو علاف گیر اوردن
خوششون میاد از هم هی دور هم جمع میشن به کل دنیا میخندن و نوشابه میخورن
نوشابه ها نه چیز دیگه
استخفرالا
هییییییی
ولی ما هم ادم بشو نیستیم
میگم خداییش دوستان و غیر دوستان عزیز یه نظری بدین
یه احوالی بپرسین خو
عجب