گفتمان

فقط چند لحظه کنارم بشین فقط چند لحظه به من گوش کن

گفتمان

فقط چند لحظه کنارم بشین فقط چند لحظه به من گوش کن

عتبات

خوش بحال حاج خانم جان خودم

رفته عتبات که هفته اول محرم رو کربلا نجف باشه


آدم خوب کم است

 

باغبانی پیرم که به غیر از گل ها از همه دلگیرم 

کوله ام غرق غم است  

آدم خوب کم است 

عده ای بی خبرند 

عده ای کور و کرند و گروهی پکرند 

معذرت میخواهم عده ای نیز خرند 

دلم از این همه بد میگیرد 

و چه خوب آدمی می میرد 

 

 

 

 

پ ن : نمیدونم شعر از کیه هر چی هم گشتم هیچ کس ننوشته از کیه  بهرحال با اجازه از شاعر محترم

حرم

 به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند 

                                    که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی

شیطان و عابد و کار برای خدا و ....

 

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند : فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند !!! 

عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند...

 

ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت : ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!

 

عابد گفت : نه، بریدن درخت اولویت دارد...

 

مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند، عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.

 

ابلیس در این میان گفت : دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است ...

 

عابد با خود گفت : راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم ، و برگشت...

 

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت ، روز دوم دو دینار دید و برگرفت ، روز سوم هیچ پولی نبود!

 

خشمگین شد و تبر برگرفت و به سوی درخت شتافت ...

 

باز در همان نقطه ، ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟!

 

عابد گفت: می روم تا آن درخت را برکنم !

 

ابلیس گفت : زهی خیال باطل ، به خدا هرگز نتوانی کند !!!

 

باز ابلیس و عابد درگیر شدند و این بار ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!

 
عابد گفت : دست بدار تا برگردم ! اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟!!
 
ابلیس گفت : آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی ...  
 
 
پ ن : این که اینجوری بود این بلا سرش اومده ما که ول معطلیم

محرم

 

بر گوش جانم می سرد آوای زنگ قافله
                                           

                                      این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله